سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸

150

یکی از سوالاشون بود صفات ثا*نویه جنسی را تعریف کنید.
نوشته: صفات ثا*نویه ربطی به با*روری و بلوغ ندارد و رشد افراد مثلا" در دختران و پسران بستگی دارد و در صفات او*لیه در پسران غلظت اسپ*رمشان و زیاد میشود و ربطی به این ندارد و رشد آنها از شانه شروع میشود و ربطی به این ندارد و دختران برای بچه داری بزرگ نیستند و پسرها شانه هایشان پهن میشود و ربطی به این ندارد و موی بعضی از آنها رشد میکند و موی بعضی از آنها هم رشد نمیکند.

بادام زاده و بلبل زاده اومدن. مریم هم امتحاناش تموم شده اومده. خانوم بزرگ گفته شاید بیام. خانوم کوچیک هم گفته هنوز نمیدونم میام یا نه.
دیروز رفتم پیش بادام زاده. چند دقیقه بعد بلبل زاده از خونشون اومد. هنوز وارد نشده بود بادام زاده صداشو که شنید شروع کرد بپر بپر و میگفت: فلفلم اومد، فلفلم اومد، فلفل قرمزم اومد! بلبل زاده هم خیلی متشخصانه و جنتلمنانه اومد جلوی بادام زاده رو زانوش خم شد و دستشو بوسید. من هم اونجا پهن شده بودم از خنده.

 

چیزه: این پست رو فقط از شوق قالب نو نوشتم. زحمتش رو سمن جون کشیده. میشه اونایی که با لینک من مشکل داشتن یه بار دیگه امتحان کنن ببینم واقعا" مشکل از قالبم بوده یا نه؟

سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۸

149

بعدا" نوشت: یه چیزی یادم رفت براتون بذارم. خودم وقتی پیداش کردم میخواستم بمیرم از خوشحالی. نمیگم چیه. خودتون دانلود کنید و گوش کنید. دانلود قلب

اون روزی که این پست کاوه رو خوندم و کلی نوستالوژیک شدم بدو بدو رفتم تو انباری تا ببینم چیا میتونم پیدا کنم. نتیجش شد اینایی که عکساشو این پایین میذارم:

 

این مال زمانیه که آمادگی میرفتم.

 

 

نقاشی پایین رو میخواستم بفرستم واسه اینکه از تلویزیون پخش بشه. الهی قربون خودم برم همش پنج سالم بوده ها! اون تانکه رو ببینیدناراحت

 

اینم سرمشقمه.. اینم مال آمادگیمه. بقیه دفترا همش مال داداشم بود. من دوران دبستان اینجا نبودم و انقد اینور اونور رفتیم که همه دفتر کتابام گم و گور شد.

 

چیزه: خاطراتم رو هنوز ننوشتم. مینویسم به زودی.
 امروز بچه ها امتحان روانشناسی داشتن. من بیست دقیقه بعد از امتحان رسیدم و دیدم اذر خانوم از سر جلسه بلند شدن میگم چرا به این زودی میگه خانوم قبول میشم! خاک بر سر من واقعا"! سوالشون انقد آسون بوده که گفتم همشون 20 میشن. اعصابم خرد شد. از اول سال 6 تا امتحان ازشون گرفتم برای امتحان پایانیشون صدبار تاکید کردم نمونه سوالا رو بخونید. همه سوالا رو از اونجا دادم. همشون خراب کردن خنگا.. بیشعورا!

 

دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸

148

مامان بزرگم یه خط ایرانسل خریده و یه گوشی نوکیا سی و پنج هزار تومنی اعصاب منو ریخته به هم. هی گفت گوشی میخوام گوشی میخوام.. میخوام زنگ بزنم پسرم ( داییم دبی هستش ) گفتم خب یه ایرانسل بخر.. گوشی هم چون بلد نیست استفاده کنه گفتم ارزون بگیره. روز اول که گرفته خودش دو تومن شارژ داشت. همون موقع چند جا زنگ زد و تموم شد. به مامی گفته براش کارت شارژ ده تومنی بخره. مامی هم رفته یه کارت شارژ ده تومنی اعتباری ( همراه اوله؟! ) گرفته. آورد داد به من بریزم تو گوشیش. بهش میگم این که به درد تو نمیخوره ایرانسل نیست که، ایرانسل که کارت شارژ ده تومنی نداره. برو بگو برات پنج تومنی بخره. رفته به مامی گفته ده تومنی که به درد من نمیخوره! پنج تومنی به درد من میخوره این واسه خودت! مامی هم هلک هلک رفته براش دو تا کارت شارژ پنج تومنی اعتباری خریده! تقصیر منم بود خب گفتم شاید یادش بره بگه ایرانسل گفتم برو پنج تومنی بگیر! باز داد به من که براش بریزم تو گوشیش میگم این که ایرانسل نیست اشتباه گرفته. میگه اصلا" نمیخوام، گوشی من به درد نمیخوره! میگم چه ربطی به گوشیت داره آخه؟ بلاخره موفق شده کارت شارژ ایرانسل بگیره. براش ریختم تو گوشیش. میگه زنگ بزن دبی. زنگ میزنم نمیگیره. با حرص میگه: هه، ارزون که باشه همینه دیگه. نمیگیره! من اینو نمیخوام! گوشیم به درد نمیخوره، ایرانسل خوب نیست ارزونه! میگم ربطی نداره عزیز من، همه الان ایرانسل دارن. خب الان نمیگیره بذار بعد بگیر. بعد برای اینکه خیالش راحت باشه که ربطی به سیم کارت و گوشیش نداره از موبایل خودم شماره داییم رو میگیرم میگم ببین از گوشی منم نمیگیره. ولی در کمال خیط شدگی گرفت!نیشخند منم به رو خودم نیاوردم و قطع کردم. دیگه میس کال افتاده بود برا داییم خودش زنگ زد. برگشته به داییم میگه آره من هی میخوام زنگ بزنم موبایلم باطری نداره.. میگم باطری داره.. میگه نه باطری که داره، شاش نداره! (منظورش شارژ بود )

 میگم چیزه: وسوسه شدم ماجرای آشنایی خودم و مارکو رو بنویسم. اون اوایل که دوست بودیم (وقتی کودک بودم!! هر بار از اون موقع ها با کسی حرف میزنم میگم وقتی کودک بودم، آخه واقعا" کودک بودم!) با مریم اینا میگفتیم بیایید اینو کتاب کنیم بنویسیم ( ببخشید بنویسیم کتابش کنیم ). به شوخیا. اون موقعا که علم پیشرفت نکرده بود و فکر نمیکردم یه روز یه وبلاگ داشته باشم و بتونم بنویسم. تازه الان بادام زاده هم اومده و میتونه کمکم کنه چیزی رو از قلم نندازم. فقط به علت چیز گشادی چون دلم میخواد زودی تموم بشه ممکنه خیلی چیزا رو جا بندازم و مفصل ننویسم. میخوام سعی کنم این بار کامل بنویسم. اووووه میشه یه کتاب. کتاب راز خلوت عشاقنیشخند. ( به فیلم مونس و مونس مراجعه کنید ) فقط این که مجبور میشم خصوصی بنویسم. هرچند دلم نمخیواد. چون خب خیلی از خواننده ها رو از دست میدم ولی دیگه مجبورم. هر کی رمز میخواد یه کامنت کوچول موچول ( خودتون گفتید اینجوری حرف بزن! ) بدید به اضافه آدرس وبلاگ. آدرس وبلاگ الزامی میباشد!

میگم چیزه: من چه جوری از زیر راه رفتن تو 22 به*من در برم؟ از الان غصه ام گرفته. خدا بگم چی کارشون کنه که باعث میشن اینجوری استرس بهم وارد بشه. مادرننه ها!

خب دیگه..کاری باری؟ امری داشته باشید؟ بفرمایید کامنت بدید!زبان

 

جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸

147

به آذر میگم بره کیفم رو از دفتر بیاره. دو دقیقه بعد میاد کیفم دستشه.. میگه خانوم کیفتونو عوض کردین هر چی گفتم کیف خانوم پولو رو بدین گفتن نمیدونیم کدومه.. خانوم خودم فهمیدم کدومه.. گفتم این مثل مانتوتونه حتما" همینه. همینطور وایساده داره حرف میزنه. بهش میگم بشینه.. میگه خانوم حالا یکم حرف بزنم میشینم! خانوم دلمون تنگ شده بود براتونا.. خانوم اینجامو دیدین؟ ( چونشو نشون میده ) خانوم از ماشین افتادم! در و هنوز نبسته بودم که بابام راه افتاد و من پرت شدم و چونم کشیده شد رو آسفالت.. ببینید خانوم! جاش معلومه ها!

قراره امتحان بدن. بچه ها میگن ده دقیقه وقت بدید بخونیم بعد امتحان بگیرید. قبول میکنم. دارن میخونن همشون.. یکی از بچه ها بلند میگه خانوم فصل دو خیلی زیاد بود هرچی میخوندیم تموم نمیشد.. آذر دو متر میپره هوا که چی؟؟؟؟ فصل دو؟؟؟ من فصل یک رو خوندم! میگم من که پای تخته هم براتون نوشتم. میگه غایب بودم خانوم. میگم نباید بپرسی از بقیه. میگه پرسیدم گفتن فصل یک. میگم از کی جواب نمیده. چش غره میرم. میگه خانوم بخداااا. دفتر یادداشتشو میاره نشونم میده میگه ببین خانوم اینجا هم نوشتم فصل یک. میگم کی به آذر گفته فصل یک رو بخونه. یکی از بچه ها بلند میشه میگه من گفتم. میگم چرا؟ میگه خودمم نمیدونستم و فصل یک رو خوندم. میشینم برا این دو تا از فصل یک سوال دربیارم. یکم هم لجم گرفته از آذر. دفعه قبل هم گفت نخوندم امتحان نداد گفتم جلسه بعد ازت میگیرم. پشتش دو تای دیگه از بچه ها هم بلند شدن که خانوم میشه ما هم جلسه بعد بدیم؟ نمیشد بگم نه، فقط آذر عزیز دردونه منه که! گفتم باشه.

مستمرش رو ٢٠ دادم. درسش خوبه ها. از ۶ تا امتحان فقط ٣ تاش رو داده و یکیش ٢٠ شد یکی ١٩ یکی ١٧. ولی خب بامبول زیاد درمیاره. خدا کنه امتحان نوبتش رو خوب بده روسفیدم کنه!

سال دیگه اینا میرن پیش دانشگاهی و دلم کلی براشون تنگ میشه.

 

چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸

146

ساعت ٧ صبحه.. با صدای آلارم موبایلم بیدار میشم. همونجور که چشام بستست شماره مارکو رو میگیرم تا بیدارش کنم. جواب نمیده. میدونم خوابه. ده دقیقه مرتب شمارش رو میگیرم تا صدای الوش رو میشنوم:

- پاشو صبح شده.
- باشه. شماره صندلیت چنده؟
- چی؟
- شماره صندلیت.
- شماره صندلیم؟ کدوم صندلی؟
- شماره صندلی دیگه. رو کارتته.
- کدوم کارت؟ چی میگی تو؟
- مگه امتحان نداری امروز؟
- امتحان چی؟
- برو بابا خوابی ها.
- نه بیدارم. امتحان ندارم آخه.
- برو بخواب برو بخواب حواست سرجاش نیست.
-تعجب

کی ظهر میشه از سر کار بیاد من بفهمم این چی میگفت؟منتظر

چیزه: ازش پرسیدم هیچی یادش نبود.

 

 

یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸

145

چند روزه که اومدم، هرچی زور زدم حرفم نمیومد. هی نمیخوام بین پستهام وقفه بیفته میشه مگه؟! سه روز بیشتر نموندم شیراز. هم خانوم بزرگ رو دیدم هم خانوم کوچیک هم بادام زاده. خوش گذشت! هم خرید رفتیم هم تو برگهای باغ عکس گرفتم هم شترسواری و اسب سواری کردم! کلی هم از غرهای خانوم کوچیک این سه روزه مستفیض شدیم. یکم بداخلاقیاش به خودم رفته! انرژی منفی هم بسیار زیاد میده. یعنی یه چی میگم یه چی میشنوید. اون کوتوله هه تو گالیور رو یادتونه؟ این خانوم کوچیکشونه. بخدا مو نمیزنه، یکم فقط بدتره! زرت و زرت انرژی منفی بهت حواله میده. مثلا" تا میشینی تو ماشین میگه میدونم که ایندفعه تصادف میکنیم! یا داری میری جایی میگه من که میدونم تعطیله! اعجوبه ایه واسه خودشا! خانوم بزرگ هم کلی شیرین کاری برامون کرد و فیض بردیم. جدا" اگه این سه تا نبودن انقد بهم خوش نمیگذشت. شب اول ما شام بیرون بودیم خانوم بزرگ تو راه شیراز بود از شهر دانشجوییش. گفته بود شب میرسه. موقع شام خوردن زنگ زد که من رسیدم شیراز میرم خونه ماشینو برمیدارم میام دنبالتون. گفت برام شام هم بگیرید. شام گرفتیم و اومد دنبالمون. فردا شبش داشتیم میرفتیم خرید که به خانوم کوچیک گفت دیشب کیسه شام منو چی کارش کردی؟ میگم مگه نخوردی؟ میگه چرا، کیسشو میخوام، کارتم توشه! کیسه هه کجا بود؟ تو سطل آشغال. سطل هم که خالی بود! من دیگه فک کردم بیخیالش شده. رفتم دم در تو تاریکی از دور دیدم یه نور کوچولویی تکون تکون میخوره. خانوم بزرگ بود که با اون دک و پزش داشت آشغالا رو زیر و رو میکرد! بهش میگم ول کن این همه آشغال! همه هم کیسه هاشون گره خورده! تو تاریکی مگه پیدا میشه. عصبانی هم بود میترسیدم یه چیزی بگم بدتر بشه. گفت این موبایلو بگیر حرف نزن. نشست (!!) همونجا دونه دونه کیسه ها رو باز میکرد توشو با دست پس میزد و بلاخره یه کیسه پیدا کرد و دست کرد از توش کارتشو درآورد! من دیگه داشتم بالا میاوردم از بوی گند!

حوصلم سر رفته زنگ میزنم بادام زاده دارم باهاش حرف میزنم میبینم دیر به دیر جواب میده. میگم چیکار میکنی؟ میگه دارم به بلبل زاده مسج میدم. میگم چی بهش میگی؟ بگو منم برا مارکو بفرستم. میگه نوشتم تو چه جور شوهری هستی که از صبح تا حالا حال زنتو نپرسیدی. میگم خب اینو که من نمیتونم بفرستم. میگه چرا؟ میگم آخه شوهرم که نیست بعدشم همین الان با هم حرف زدیم. میگه خب بنویس من موچول کی ام؟ میگم ما از این چیزا بهم نمیگیم. یه چیز دیگه بگو. میگه اه خب بگو من بانوی کی ام؟ میگم چه لوس! میگه خب ما اینجوری حرف میزنیم چیز دیگه ای هم بلد نیستم خدافظ. میگم خب آخه یعنی چی موچول؟!! میگه من موچول کی ام؟ من کوچول کی ام؟ کوچول موچول یعنی کوچولو موچولو!!

شبی که قرار بود برا برنامه نود مسج بفرستیم مال هیچکدوممون دلیور نمیشد. بادام زاده موبایل عمه منو گرفت تا از موبایل اونم بفرسته. عمه ام نمیدونست چه خبره. بعد از صحبتامون متوجه شد. هی میگفت به موبایل من چیکار دارین الان خطمو کنترل میکنن میان میبرن منو! آقا دیگه این شد سوژه اون شب. انقد این عمه بیچاره منو اذیت کردن. بعد که موبایلشو نگاه کردم میگم اینکه دلیور نشده. بادام زاده از اونور پرید رو گوشی که دوباره بفرسته عمه ام از اونور که بگیره. آخر شب داشتیم میرفتیم خونه عمه ام چند تا ماشین پلیس وایساده بود داییم بهش میگفت اینا شناساییت کردن از رو گوشیت هم فهمیدن کجایی حالا میخوان بگیرنت!

اینو تعریف کردم یاد مادرشوهر بادام زاده افتادم. چند سال پیش برقشون قطع شده بود بعد زنگ زده بود اداره برق پرسیده بود کی برق وصل میشه؟ آقاهه که جواب داده بود این آخرش گفته بود مرگ بر خا*منه*ای و قطع کرده بود و هرهر میخندید. دختراش اذیتش میکنن که اونجا خطها کنترله و الان میان دم خونه میگیرنت! به چه جرأتی زنگ زدی اداره دولتی و همچین چیزی گفتی. آقا اینا انقد گفتن و گفتن تا بیچاره کم مونده بود سکته کنه. دخترش میگفت آخرش دیگه به گریه افتاده به شوهرش گفته اگه اومدن تو بگو من بودمقهقهه بعدم از ترس رفته خونه خواهرش. دختراش هم بدجنس زنگ زدن اونجا گفتن ما اینجوری بهش گفتیم شما حواستون باشه. تا پاش میرسه خونه خواهرش اونجا هم دورشو میگیرن که  از اداره برق زنگ زدن سراغتو گرفتن و عصبانی بودن چیکار کردی مگه؟! مادرشوهر بادام زاده خاطرات بامزه ای داره که یه روز دیگه میام و میگم!

چیزه:دلم میخواد عکسمو تو برگا بذارم ولی هر چی تو گوگل کد قفل راست کلیک رو پیدا کردم برا من کار نمیکرد.

 

چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۸

144

راه*پی*مایی امروز از همیشه شلوغ تر بود.. دیروز زنگ زدن که شرکت در این راهپ**یمایی الزامیه و همه دانش اموزا و همکارا باید شرکت کنن وگرنه باهاشون برخورد میشه. خیلیا اومده بودن.. کسایی که قبلا" ندیده بودمشون. حتی تو برد توی دفتر هم نوشته بودن که حتما" باید شرکت کنید. دقیقا" همونی که شراگیم گفته بود. بماند که تمام مدت راهپیم*ایی صدا از دیوار دراومد از مردم نه! آقاهه پشت بلندگو  گلوشو پاره میکرد و ما راست راست پشت سرش راه میرفتیم. یکی از بچه ها اومد گفت خانوم جواب بدیم؟ شونه هامو انداختم بالا که خودتون میدونید. بعدش دیگه تک و توک هم که جواب میدادن به همدیگه اشاره میکردن که هیس هیس جواب ندین! تو دلم کلی ذوق کردم. یه جا هم که عکس اوشون که روی پلا**کارد بود رو یکی از بچه ها پرت کرد رو زمین! منم رومو برگردوندم که مثلا" ندیدم تا راحت باشن! تازه دستور اومده بود که حتما" شع**ار جدید رو پارچه بنویسید که اونم ننوشتیم و یکی دو تا من دست بچه های مدارس دیگه دیدم. کلا" راضی بودم از بچه ها و بیشتر همکارا. یه بار هم یکی از دوستام زنگ زد که کجایی گفتم راه**پی*مایی. گفت چرا ساکته پس؟ برید دلتون خوش باشه که را*هپی*مایی برگزار کردین و از تی وی هم نشون بدین و سر خودتونو فقط گول بمالین. یه گروه هستن که از ترس بیکار شدن و اینکه برخوردی باهاشون نشه به اجبار شرکت میکنن و سعی هم میکنن شع*اری برخلاف عقیدشون ندن. یه گروه دیگه هم هستن که با اینکه میدونن اگه برن شاید برنگردن خونه و هیچ اجباری هم نیست جونشون و میگیرن کف دستشون و میرن تا از عقیدشون دفاع کنن. امروز از تی وی پخش میشه دیگه، برید دلتون خوش باشه.

 اینجا هرچند تونستن از همیشه بیشتر آدم جمع کنن ولی در سکوت کامل برگزار شد. بجز جیغ جیغ آقا بلندگو بدسته صدا از کسی درنیومد، تک و توک یه عده از خودشون بودن که جواب میدادن ولی صداشون تو قدمهای اون همه جمعیت گم میشد. 

مریم میگفت میخوای شرکت کنی؟ میگم چیکار کنم مجبورم. میگه خاک تو سرت. از اینور اونور هم هی زنگ زدن که میخوای بری واقعا"؟ شدم مسخره دست اینا! دلتون خنک شد؟

سری قبل که واسه پاره کردن عکس ا*م*ام هم راه*پیما*یی بود من شرکت نکردم و سر همین با مدیرمون بحثم شد.

احتمالا" جمعه شب برم شیراز. داداشم و مامانش از کانادا اومدن و میرم ببینمشون. با مارکو هم آشتی کردیم و همین دیگه خبری نیست.

چیزه: مثل اینکه جاهای دیگه راه*پی*مایی عصر برگزار میشه. من نمیدونم معاونمون میگفت. اینجا صبح برگزار شد. آخه عصر دانش آموزا رو نمیتونن بیارن که. تازه دیروز هم به بچه ها نگفتن که امروز چه خبره از ترس اینکه نیان. صبح که رفتم بچه ها شاکی بودن. یکیشون گفت خانوم خیلی بدجنسین ما اگه میدونستیم نمی اومدیم!

یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۸

143

دانش*گاه اینجا واسه تر*م بهمن رشته کار*دانی مع*ماری آورده که بدون کن*کور ثبت نام میکنن. خب مارکو هم ثبت نام کرده. امسال فوق شرکت کرده بود که قبول نشد و حالا رفته کا*ردانی ثبت نام کرده. بهش میگم رشته خودت رو ادامه بده میگه مدرک مع*ماری بیشتر به درد کارم میخوره. منم شوخی شوخی بهش گفتم میخوای منم ثبت نام کنم مدرکم رو بدم بهت، بلافاصله بعدش میگم نه.. من که پول ندارم. میگه منو که داری.. ماشینم رو میفرشوم شهریه تو رو هم میدم. تا اینجا رو داشته باشین...

رئیس همین دان*شگاه با داییم دوسته. و داییم بهش گفته خانوم بزرگ بیاد اینجا تدریس کنه و ایشون هم استقبال کردن و گفته بگو از بهمن بیاد. یعنی خانوم بزرگ بشه استاد مارکو! اینم داشته باشین...

امروز داشتم با مریم حرف میزدیم که بحث کشید به مارکو و خانوم بزرگ و مدرک و معم*اری و اینا. بعد بازم شوخی شوخی به مریم گفتم کاش خودمم ثبت نام میکردما. مریم هم جدی گرفت و کلی تشویقم کرد و این شد که یه کم فکر کردم دیدم بد فکری هم نیست. شاید بعدها ادامه هم دادم و بلاخره رشته ای هست که همیشه علاقه داشتم و اگه روزی خواستم از آم*وزش و پر**ورش بیام بیرون خیالم جمعه که بجز مدرک درپیت خودم که به هیییییییچ دردی نمیخوره یه مدرک دیگه هم دارم و اگه بخوام روزی برم خارج از کشور درس بخونم میتونم همینو ادامه بدم. زنگ میزنم به خانوم بزرگ اونم کلی تشویقم میکنه. بعد میشینم فکر میکنم که خب تو شهر خودمون که هست، دو سال هم که بیشتر نیست، درسهای عمومی رو هم تطبیق میدم و الانم که بعدازظهرا که از سر کار میام بیکارم و فرصت خیلی خوبیه، تازه با مارکو هم سر یه کلاس میشینیم که استادمون هم خانوم بزرگه! چه شود!! خوشحال خوشحال زنگ میزنم مارکو. هنوز حرفم تموم نشده که میگه لازم نکرده ثبت نام کنی! به چه دردت میخوره؟ میگم الان به درد کارم نمیخوره خب علاقه که دارم. از هیچی که بهتره. فردا دلم نمیسوزه که موقعیتشو داشتم و نخوندم. میگه نمیخواد. هر چی اصرار میکنم فایده نداره. دعوامون میشه. آخر سر قبول میکنم. بعدش دیگه ول کن نیست. همش میگه خیلی کارای غیرمنطقی میکنی!! میگم اوکی نمیرم. باز دو دقیقه بعد میگه میخواد واسه من معماری بخونه! میگم باشه گفتم که نمیخونم. دو دقیقه دیگه میگه یه کم عقل تو کلت نیستا! میگم نمیخونم نمیخونم ول کن دیگه! باز میگه میخواستی رشته خودتو ادامه بدی. میگم بابا علاقه ندارم، حالم از رشته ام بهم میخوره، حالم از کارم بهم میخوره. باز دوباره شروع میکنه. آخرشم میگه فردا باز نیای بگی من نذاشتم بخونیا، به من چه اصلا"، هر کاری دوست داری بکن!!

انقد گریه کردم نا ندارم دیگه! بعضی وقتا فکر میکنم این آدم میخواد به هر طریقی که شده جلو خوشحال کردن و پیشرفت من رو بگیره! به هر نحوی! انگار گفتم میخوام برم عمله بشم. وقتایی که با خودشم هر کاری برا خوشحال کردنم میکنه. ولی خدا نکنه بخوام با یکی دیگه برم جایی، یا کاری بکنم که خودش حضور نداشته باشه. به وضوح بداخلاقی میکنه. چه دلیلی داره بگه مع*ماری نخون و یه رشته دیگه بخون! چون چند بار بهش گفتم کارمو دوست ندارم فک میکنه حالا اگه اینو بخونم سریع کارمو ول میکنم و میرم یه جای دیگه کار میکنم. قبل از اینکه بیام تو آم*وزش و پرو*رش چند جای دیگه موقعیت کاری داشتم که نذاشت و گفت معلمی برات بهتره. منم قبول کردم. الانم اگه تدریس داشتم به جای پرو*رشی راضی بودم بخدا. ولی پرو*رشی رو واقعا" دیگه نمیتونم تحمل کنم. حاضره من فوق برم یه شهر دیگه و مدام در رفت و امد باشم ولی اینجا مع*ماری نخونم.

حالم از خودم و این زندگی مزخرفم بهم میخوره. کاش بمیرم هر چه زودتر راحت شم. تو رو جدتون نصیحتم نکنین.

 

سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۸

142

سلام نیشخند

من جایی نبودم که.. نه عروسی رفتم، نه زن مارکو شدم، نه خودکشی کردم! اینترنتم قطع شده بود. یه کارت هم گرفتم دو سه باری سر زدم به زور تونستم چند تا وبلاگ رو باز کنم دیگه ترجیح دادم صبر کنم تا ADSL ام وصل بشه.

الانم اصلا" حرفم نمیاد. اومدم که اعلام حضور کرده باشم. یلداتون هم مبارک. البته مثل اینکه تبریک نداره؟ داره؟ ما هم یه یلدای دو نفره داشتیم. بدون هندونه، بدون انار، بدون آجیل، بدون حافظ! فقط با یه کیک شکلاتی خیلی گنده! که به دستور مارکو پخته شد. عکسشم فقط محض پز دادن گذاشتم که بگم منم بلدم. بخدا!نیشخند

خانه


آرشیو

ایمیل

--------------------------------

وبلاگ دوستان