درباره نویسنده
دُناتا
فعلاً هیچ!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دُناتا
دوستان من
مطالب اخیر
  • ...
  • 317 و پست آخر
  • 316
  • 315
  • 314
  • 312
  • 311
  • 310
  • 309
  • 308
  • 307
  • 306
  • 305
  • 304
  • 303
  • 302
  • 301
  • 300
  • 299
  • 298
  • 297
  • 296
  • 295
  • 293
  • 292
  • 291
  • 290
  • 289
  • 288
  • 287
آرشیو وبلاگ
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
 
صفحات اختصاصی
  • 1
کدهای اضافی کاربر



ماجراهای دُناتا
----
نویسنده: دُناتا - شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦
مشترک گرامی دسترسی به این پست امکان پذیر نمی باشد
نظرات ()



ترانه بازی!
نویسنده: دُناتا - جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦

سمن جون و قزن جون منم دعوت کردن به بازی ترانه­ها. فک کنم ایده­­ش از فرجام بوده. و اما آهنگا:

1. همسفر تنها نرو.. بیا تا با هم بریم.. سرنوشتمون یکی.. هر دومون مسافریم ( ستار )

2. من از لب تو منتظر یه حرف تازه­م.. تا قشنگ­ترین قصه عالم رو بسازم.. تو رئوفی تو شریفی تو به حرمت سکوتی.. تو عزیزترین عزیزی تو به عمق ملکوتی ( هایده. هیچ خواننده­ای به اندازه هایده نمی­تونه روم تاثیر بذاره. چه صدایی داشته این زن! )

3. آی انار انار بیا به بالینم..شبنم گل نار بیا به بالینم ( خوانندش نمی­دونم کیه. فکر کنم مرتضی! این آهنگه منو یاد بچگی­هام می­اندازه.. یاد بابام می­افتم. خیلی دوسش دارم. البته خیلی وقته نشنیدمش)

4. 12،13 سالم بود که آهنگ­های ن­ا­ص­ر ع­ب­دال­ه­ی رو شنیدم. اون زمان تمام آلبوم­هاش رو پسرداییم می­آورد گوش می­دادیم. تا زمانی که گفتن نوارهاش مجاز شده و دیگه بیشتر آهنگ­های مذهبی می­خوند. دیگه کم­تر گوش می­دادم. البته بازم آهنگاشو دوست داشتم. مخصوصا" اون آهنگه که واسه خدا خونده ( نازِت که و نازِت که = یعنی ناز کردی و ناز کردی ) کلا" ب­ن­دری زیاد گوش می­دادم. این بازیه هم باعث شد برم یه نیگاه به نوارای قدیمیم بندازم خیلی­هاشون خراب شده بود، چندتایی که خوب مونده بودن و جدا کردم و هر لحظه دارم گوش می­دم. اینو هم خیلی دوست دارم ( ای دُختو یار دل مِه (من) بگم جانُم به قربون ای عزیز منزل مِه.. بدو تا راه منزل دنبالُم، دلُم مکن تنگ.. بدو ناز عزیزُم.. تو مزن سرُم با ای سنگ.. مزن سنگ مزن سنگ ) کلی گشتم تا تونستم اِنقدشو پیدا کنم!

 5. یک نفس ای پیک سحری بر سر کویش کن گذری گو به فغانم به فغانم به فغانم.. ای که به عشقت زنده منم.. گفتی از عشقت دم نزنم من نتوانم نتوانم نتوانم.. آن باده فروشم.. در جوش و خروشم.. من سر زلفت به دو عالم نفروشم.. همه شب بر ماه و پروین نگرم.. مگر آید رو یارم در نظرم ( کوروس سرهنگ­زاده .. خیلـــــــــی دوست دارم این آهنگ و )

6. ای خدا من به کسی کاری ندارم.. ولی زخم از همه خوردن شده کارم.. از غریب و کسی که وصله جونه پشت پا خوردن و مردن شده کارم ( داریوش )

7.  یه مرغ نازی داشتم.. خوب نگهش نداشتم.. شغال اومد و بردش..رو پا نشست و خوردش ( ویگن. اینو همیشه تو حموم می­خونم!! )

 و اما آهنگای روی اعصاب:

1. تمام آهنگای حمیرا بدون استثنا! صداش برام غیرقابل تحمله.

2. دو سه شبه که چشمام به دره.. خدا کنه که خوابم نبره ( مرضیه. البته فقط این آهنگشو بدم میاد )

3. آهنگ خُلتم از شهرام کاشانی.( یعنی کفرم و درآورده با این آهنگش و اون موزیک ویدئوی مزخرفش.)

4. امشب دل من هوس رطب کرده ( شماعی­زاده )

5. بیا با هم بریم سفر دبی دبی ( اسی. اینم از اوناست که وقتی می­شنوم خواه ناخواه دلم می­خواد فحش بدم خوانندشو!! )

6. دلم کسی رو نمی­خواد فقط به خاطر تو ( منصور.  کلا" از ترانه­های مریم حیدرزاده خوشم نمیاد ) 

- مدرسمو عوض کردن. مربی پ­رور­ش­ی یه مدرسه راهنمایی شدم. دیروز اولین روزم بود. فعلا" که راضی نیستم. هر چیزی رو با مدرسه قبلی مقایسه می­کنم می­بینم اونجا بهتر بود. بهمون صبحونه نمی­دن!! باید بریم از بوفه چیز بخریم. منم روم نمی­شه! حکمم هم دیروز واسم اومد. ایناهاش.

 حقوق طلبی مامانم و یادتونه که واسه این­که سر کار بودم پرید؟ خب حقوق این دو ماهی که تو دبیرستان بودم هم پرید! شهر هرت که می­گن همین مملکت گل و بلبل خودمونه. به مریم که گفتم گفت تو چقد ناشکری! حالا که کارت درست شده دیگه حقوق اون دو ماه و ندادن هم ندادن!!!! وقتی مردم خودشون از دول­ت توقع ندارن دول­ت هم از خداشه که حق مردمو بالا بکشه. چرا نکشه؟! ملت خودشون راضین که!! حقوق مریم اینا رو از اول مهر نریخته بودن تا الان که اسفنده!! حالا مریم خونه باباشه پولشو لازم نداره تازه می­گه بهتر جمع می­شه یهو همشو با هم می­ریزن. اون بدبختی که داره با این حقوق یه زندگی رو اداره می­کنه این شش ماه چه خاکی تو سرش بریزه؟ ما دبیر حق­التدریس داشتیم از بم اومده بودن یا از همدان. این بدبختا شش ماه براشون حقوق نریخته بودن. می­گفتن رومون هم نمی­شه از خونواده­هامون بگیریم. ناسلامتی داشتن کار می­کردن آخه. 

چیزه: به این خانوم به مناسبت روز مربی تربیتی پتو دادن. به من هیچی ندادن. من برم یقه کیو بگیرم حالا؟ من پتوم و می خوام!!! 

نظرات ()



بعد از کنکور...
نویسنده: دُناتا - دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦

در استراحت ده روزه بین کنکوری به سر می­بریم. یکی از کنکوراتمان را دادیم. اِی، بد نبود. جاتون خالی سر جلسه قبل از این­که شروع کنیم انقدر انرژی مثبت گرفتم که کم مونده بود مداد و پاک­کنم رو بزنم زیر بغلم بیام بیرون!! یه دختری کنار دستم نشسته بود، بشنوید مکالمه ما دو نفر رو :

ایشون: ببخشید چه رشته­ای شرکت کردین؟

من: روان­شناسی بالینی.

ایشون: بالینی قبولیش خیلی سخته، متقاضی زیاد داره.

من: ـــــــ

ایشون: رشته خودتون هم بالینی بوده؟

من: نه، علوم تربیتی خوندم.

ایشون: پس خیلی امکان قبولیتون کمه. یکی از دوستای منم علوم تربیتی بود رفت بالینی امتحان داد قبول نشد!!!

من: ـــــــ

ایشون: چیزی هم خوندین؟

من: فقط جزوه­های پارسه، ولی خوب خوندم.

ایشون: پارسه به درد نمی­خوره. جایی هم مشغول به کار هستین؟

من: بله. تو آموزش­پرورش.

ایشون: حق­التدریس هستین؟

من: نه، پیمانی.

ایشون: کی امتحان دادین؟

من: اردیبهشت.

ایشون: پارتی داشتین قبول شدین؟

من: نه..

ایشون: معدل کارشناسیتون چند شده؟

من: 17.83

ایشون: مال من 16.90 شده.

من ( تو دلم ): مبارکتون باشه.

 یه روز قبل از امتحان مارکو بهم گفت اگه قبول شدی چی برات بخرم. گفتم نمی­دونم خودت یه چیزی بخر. مارکو یه عادت بدی(!) داره تا من نگم چیزی برام نمی­خره. مثلا" می­ره جایی می­گه چیزی نمی­خوای من برات بیارم اگه بگم نه دیگه هیچی نمیاره. یعنی هیچی­هاااا. از این عادت­ها نداره که بخواد چیزی برام بگیره تا سورپرایزم کنه. ولی انصافا" هر چی خودم گفتم واسم خریده. ولی خب منم دلم سورپرایز شدگی (!) می­خواد. اگه خودم بگم واسم یه چیزی بگیره انگار خودم رفتم خریدم. اصلا" بهم نمی­چسبه. اینه که این دفعه هر چی اصرار کرد چی بگیرم گفتم باید خودت یه چیزی بخری و به زوووور سورپرایزم کنی. حالا گفته یه چیزی برات می­گیرم که فکرشم نکنی. منم فکرم فوری رفت طرف ماشین!!!! خب هر چیز دیگه­ای بگیره من می­تونم فکرشو بکنم اِلا ماشین! یه کوچولو هم فکرم رفت طرف خونه!! برم گواهی­نامه­م رو بگیرم تا نتیجه­ها میاد!

دو هفته قبل دوباره احضار شدیم واسه گزینش! اسم گزینش که میاد دست و پام می­لرزه! ضربان قلبم می­ره رو هزار! یه نامه واسم اومده بود که جهت پاره­ای مذاکرات تشریف بیارین در خدمتتون باشیم! منم خوشحال خوشحال رفتم دیدم باز می­خوان گزینشم (!) کنن. فاصله زمانی که فهمیدم واسه گزینش خواستنم تا وقتی رفتم رو صندلیه نشستم همش 30 ثانیه هم نبود. منم دست و پام خیلی شیک داشتن می­لرزیدن! حالا هی اسم وزیر وزرا رو می­خواستم مرور کنم مگه چیزی یادم می­اومد!! دیدم تو سی ثانیه نمی­شه چیزی مرور کرد دست به دامن خدا شدم و هر چی سوره و آیه بلد بودم تندتند ردیف کردم پشت سر هم. نشستم رو صندلی پاهام همین جور داشت می­لرزید. یه قرآن داد دستم گفت بخون. ای خداااااااااااا... من قرآن و همیشه تو دلم می­خوندم. یعنی فقط چشمی می-خوندم. تازه اونم کم، بیشتر وقتا فقط معنی­ش رو می­خونم. دیگه با هر جون کندنی بود اون چند تا آیه رو خوندم. و سوال­ها شروع شد. قبلش هم گفت: «ببین خانوم صداقت خیلی مهمه تو حرفاتون حتما" باید صداقت داشته باشین.» منم چنان صداقتی نشونش دادم که تو خوابم ندیده بود. انقدر که فقط اسم و فامیلم رو درست گفتم. گفت راهپیمایی هم شرکت می­کنین. گفتم بله. گفت آخرین بار کی بوده گفتم همین دوشنبه 22 بهمن!! گفت فقط 22 بهمن شرکت می­کنین؟ گفتم نه.. همشو شرکت می­کنم 13 آبان، روز قدس. دیگه تا جا داشتم خالی بستم. دماغم داشت می­رفت تو چشمش! یه بار هم برگشت گفت به نظر شما پوششتون الان مناسبه؟ منم سرتاپام رو نیگاه کردم. مقنعه­م رو کشیده بود تا روی ابروهام. چادرم هم محکم گرفته بودم. یعنی حتی دست­هام هم معلوم نبود! چند بار نیگاه کردم بخدا هیچی ندیدم که ایراد بگیره. با یه قیافه مظلومی گفتم مناسب نیست؟! گفت جورابتون (!!!) مناسبه؟ نگاه کردم دیدم شَست پام از زیر چادرم در اومده!! جورابم هم بنفش بود!!!! گفتم کلفته که! گفت رنگش اصلا" مناسب یه آدم فرهنگی نیست! گفتم بله چشم می­اندازمش دور! بعد گفت تاییدیه­ت رو می­فرستیم. به همین سادگی، به همین خوشمزگی. تازه یه شکلات هم بهم تعارف کرد( جایزه داد! ) تا من باشم دیگه جایی صداقت نشون ندم از خودم. خودشون می­خواستن دروغ بشنون به من چه! گناهش هم باشه گردن خودشون!  

نظرات ()