سمن جون و قزن جون منم دعوت کردن به بازی ترانهها. فک کنم ایدهش از فرجام بوده. و اما آهنگا:
1. همسفر تنها نرو.. بیا تا با هم بریم.. سرنوشتمون یکی.. هر دومون مسافریم ( ستار )
2. من از لب تو منتظر یه حرف تازهم.. تا قشنگترین قصه عالم رو بسازم.. تو رئوفی تو شریفی تو به حرمت سکوتی.. تو عزیزترین عزیزی تو به عمق ملکوتی ( هایده. هیچ خوانندهای به اندازه هایده نمیتونه روم تاثیر بذاره. چه صدایی داشته این زن! )
3. آی انار انار بیا به بالینم..شبنم گل نار بیا به بالینم ( خوانندش نمیدونم کیه. فکر کنم مرتضی! این آهنگه منو یاد بچگیهام میاندازه.. یاد بابام میافتم. خیلی دوسش دارم. البته خیلی وقته نشنیدمش)
4. 12،13 سالم بود که آهنگهای ناصر عبدالهی رو شنیدم. اون زمان تمام آلبومهاش رو پسرداییم میآورد گوش میدادیم. تا زمانی که گفتن نوارهاش مجاز شده و دیگه بیشتر آهنگهای مذهبی میخوند. دیگه کمتر گوش میدادم. البته بازم آهنگاشو دوست داشتم. مخصوصا" اون آهنگه که واسه خدا خونده ( نازِت که و نازِت که = یعنی ناز کردی و ناز کردی ) کلا" بندری زیاد گوش میدادم. این بازیه هم باعث شد برم یه نیگاه به نوارای قدیمیم بندازم خیلیهاشون خراب شده بود، چندتایی که خوب مونده بودن و جدا کردم و هر لحظه دارم گوش میدم. اینو هم خیلی دوست دارم ( ای دُختو یار دل مِه (من) بگم جانُم به قربون ای عزیز منزل مِه.. بدو تا راه منزل دنبالُم، دلُم مکن تنگ.. بدو ناز عزیزُم.. تو مزن سرُم با ای سنگ.. مزن سنگ مزن سنگ ) کلی گشتم تا تونستم اِنقدشو پیدا کنم!
5. یک نفس ای پیک سحری بر سر کویش کن گذری گو به فغانم به فغانم به فغانم.. ای که به عشقت زنده منم.. گفتی از عشقت دم نزنم من نتوانم نتوانم نتوانم.. آن باده فروشم.. در جوش و خروشم.. من سر زلفت به دو عالم نفروشم.. همه شب بر ماه و پروین نگرم.. مگر آید رو یارم در نظرم ( کوروس سرهنگزاده .. خیلـــــــــی دوست دارم این آهنگ و )
6. ای خدا من به کسی کاری ندارم.. ولی زخم از همه خوردن شده کارم.. از غریب و کسی که وصله جونه پشت پا خوردن و مردن شده کارم ( داریوش )
7. یه مرغ نازی داشتم.. خوب نگهش نداشتم.. شغال اومد و بردش..رو پا نشست و خوردش ( ویگن. اینو همیشه تو حموم میخونم!! )
و اما آهنگای روی اعصاب:
1. تمام آهنگای حمیرا بدون استثنا! صداش برام غیرقابل تحمله.
2. دو سه شبه که چشمام به دره.. خدا کنه که خوابم نبره ( مرضیه. البته فقط این آهنگشو بدم میاد )
3. آهنگ خُلتم از شهرام کاشانی.( یعنی کفرم و درآورده با این آهنگش و اون موزیک ویدئوی مزخرفش.)
4. امشب دل من هوس رطب کرده ( شماعیزاده )
5. بیا با هم بریم سفر دبی دبی ( اسی. اینم از اوناست که وقتی میشنوم خواه ناخواه دلم میخواد فحش بدم خوانندشو!! )
6. دلم کسی رو نمیخواد فقط به خاطر تو ( منصور. کلا" از ترانههای مریم حیدرزاده خوشم نمیاد )
- مدرسمو عوض کردن. مربی پرورشی یه مدرسه راهنمایی شدم. دیروز اولین روزم بود. فعلا" که راضی نیستم. هر چیزی رو با مدرسه قبلی مقایسه میکنم میبینم اونجا بهتر بود. بهمون صبحونه نمیدن!! باید بریم از بوفه چیز بخریم. منم روم نمیشه! حکمم هم دیروز واسم اومد. ایناهاش.
حقوق طلبی مامانم و یادتونه که واسه اینکه سر کار بودم پرید؟ خب حقوق این دو ماهی که تو دبیرستان بودم هم پرید! شهر هرت که میگن همین مملکت گل و بلبل خودمونه. به مریم که گفتم گفت تو چقد ناشکری! حالا که کارت درست شده دیگه حقوق اون دو ماه و ندادن هم ندادن!!!! وقتی مردم خودشون از دولت توقع ندارن دولت هم از خداشه که حق مردمو بالا بکشه. چرا نکشه؟! ملت خودشون راضین که!! حقوق مریم اینا رو از اول مهر نریخته بودن تا الان که اسفنده!! حالا مریم خونه باباشه پولشو لازم نداره تازه میگه بهتر جمع میشه یهو همشو با هم میریزن. اون بدبختی که داره با این حقوق یه زندگی رو اداره میکنه این شش ماه چه خاکی تو سرش بریزه؟ ما دبیر حقالتدریس داشتیم از بم اومده بودن یا از همدان. این بدبختا شش ماه براشون حقوق نریخته بودن. میگفتن رومون هم نمیشه از خونوادههامون بگیریم. ناسلامتی داشتن کار میکردن آخه.
چیزه: به این خانوم به مناسبت روز مربی تربیتی پتو دادن. به من هیچی ندادن. من برم یقه کیو بگیرم حالا؟ من پتوم و می خوام!!!
در استراحت ده روزه بین کنکوری به سر میبریم. یکی از کنکوراتمان را دادیم. اِی، بد نبود. جاتون خالی سر جلسه قبل از اینکه شروع کنیم انقدر انرژی مثبت گرفتم که کم مونده بود مداد و پاککنم رو بزنم زیر بغلم بیام بیرون!! یه دختری کنار دستم نشسته بود، بشنوید مکالمه ما دو نفر رو :
ایشون: ببخشید چه رشتهای شرکت کردین؟
من: روانشناسی بالینی.
ایشون: بالینی قبولیش خیلی سخته، متقاضی زیاد داره.
من: ـــــــ
ایشون: رشته خودتون هم بالینی بوده؟
من: نه، علوم تربیتی خوندم.
ایشون: پس خیلی امکان قبولیتون کمه. یکی از دوستای منم علوم تربیتی بود رفت بالینی امتحان داد قبول نشد!!!
من: ـــــــ
ایشون: چیزی هم خوندین؟
من: فقط جزوههای پارسه، ولی خوب خوندم.
ایشون: پارسه به درد نمیخوره. جایی هم مشغول به کار هستین؟
من: بله. تو آموزشپرورش.
ایشون: حقالتدریس هستین؟
من: نه، پیمانی.
ایشون: کی امتحان دادین؟
من: اردیبهشت.
ایشون: پارتی داشتین قبول شدین؟
من: نه..
ایشون: معدل کارشناسیتون چند شده؟
من: 17.83
ایشون: مال من 16.90 شده.
من ( تو دلم ): مبارکتون باشه.
یه روز قبل از امتحان مارکو بهم گفت اگه قبول شدی چی برات بخرم. گفتم نمیدونم خودت یه چیزی بخر. مارکو یه عادت بدی(!) داره تا من نگم چیزی برام نمیخره. مثلا" میره جایی میگه چیزی نمیخوای من برات بیارم اگه بگم نه دیگه هیچی نمیاره. یعنی هیچیهاااا. از این عادتها نداره که بخواد چیزی برام بگیره تا سورپرایزم کنه. ولی انصافا" هر چی خودم گفتم واسم خریده. ولی خب منم دلم سورپرایز شدگی (!) میخواد. اگه خودم بگم واسم یه چیزی بگیره انگار خودم رفتم خریدم. اصلا" بهم نمیچسبه. اینه که این دفعه هر چی اصرار کرد چی بگیرم گفتم باید خودت یه چیزی بخری و به زوووور سورپرایزم کنی. حالا گفته یه چیزی برات میگیرم که فکرشم نکنی. منم فکرم فوری رفت طرف ماشین!!!! خب هر چیز دیگهای بگیره من میتونم فکرشو بکنم اِلا ماشین! یه کوچولو هم فکرم رفت طرف خونه!! برم گواهینامهم رو بگیرم تا نتیجهها میاد!
دو هفته قبل دوباره احضار شدیم واسه گزینش! اسم گزینش که میاد دست و پام میلرزه! ضربان قلبم میره رو هزار! یه نامه واسم اومده بود که جهت پارهای مذاکرات تشریف بیارین در خدمتتون باشیم! منم خوشحال خوشحال رفتم دیدم باز میخوان گزینشم (!) کنن. فاصله زمانی که فهمیدم واسه گزینش خواستنم تا وقتی رفتم رو صندلیه نشستم همش 30 ثانیه هم نبود. منم دست و پام خیلی شیک داشتن میلرزیدن! حالا هی اسم وزیر وزرا رو میخواستم مرور کنم مگه چیزی یادم میاومد!! دیدم تو سی ثانیه نمیشه چیزی مرور کرد دست به دامن خدا شدم و هر چی سوره و آیه بلد بودم تندتند ردیف کردم پشت سر هم. نشستم رو صندلی پاهام همین جور داشت میلرزید. یه قرآن داد دستم گفت بخون. ای خداااااااااااا... من قرآن و همیشه تو دلم میخوندم. یعنی فقط چشمی می-خوندم. تازه اونم کم، بیشتر وقتا فقط معنیش رو میخونم. دیگه با هر جون کندنی بود اون چند تا آیه رو خوندم. و سوالها شروع شد. قبلش هم گفت: «ببین خانوم صداقت خیلی مهمه تو حرفاتون حتما" باید صداقت داشته باشین.» منم چنان صداقتی نشونش دادم که تو خوابم ندیده بود. انقدر که فقط اسم و فامیلم رو درست گفتم. گفت راهپیمایی هم شرکت میکنین. گفتم بله. گفت آخرین بار کی بوده گفتم همین دوشنبه 22 بهمن!! گفت فقط 22 بهمن شرکت میکنین؟ گفتم نه.. همشو شرکت میکنم 13 آبان، روز قدس. دیگه تا جا داشتم خالی بستم. دماغم داشت میرفت تو چشمش! یه بار هم برگشت گفت به نظر شما پوششتون الان مناسبه؟ منم سرتاپام رو نیگاه کردم. مقنعهم رو کشیده بود تا روی ابروهام. چادرم هم محکم گرفته بودم. یعنی حتی دستهام هم معلوم نبود! چند بار نیگاه کردم بخدا هیچی ندیدم که ایراد بگیره. با یه قیافه مظلومی گفتم مناسب نیست؟! گفت جورابتون (!!!) مناسبه؟ نگاه کردم دیدم شَست پام از زیر چادرم در اومده!! جورابم هم بنفش بود!!!! گفتم کلفته که! گفت رنگش اصلا" مناسب یه آدم فرهنگی نیست! گفتم بله چشم میاندازمش دور! بعد گفت تاییدیهت رو میفرستیم. به همین سادگی، به همین خوشمزگی. تازه یه شکلات هم بهم تعارف کرد( جایزه داد! ) تا من باشم دیگه جایی صداقت نشون ندم از خودم. خودشون میخواستن دروغ بشنون به من چه! گناهش هم باشه گردن خودشون!
