تمام گفتگوها بین بادامزاده و خانوم بزرگه. منم دارم ضبط میکنم یادم بمونه بیام اینجا آبرویی ازشون ببرم اووووووووف!!! حرفای بادامزاده رو با حرص بخونین که داره سعی میکنه خودشو مهربون جلوه بده. آخه خانومبزرگمون اگه بد باهاش حرف بزنن همون آن از تصمیمش منصرف میشه و میگه اصلا" من نمیام!! حرفای خانوم بزرگمون هم در کمال آرامش و خونسردی بخونین!
بادامزاده: ببین کدوم مسواک توهه؟ اینه؟!
خانومبزرگ: نه اون صورتیه، خوشگله. این کفشم هم بذار.
بادامزاده: مگه اینو نمیپوشی؟ دو تا کفش واسه چی میخوای؟
خانومبزرگ: اینو میخوام واسه دوچرخه سواریم!! بیکینیم هم بذار، می خوام حموم آفتاب بگیرم برنزه بشم!!
خانومبزرگ: کیف دستیمو بذار تو ساک خودت. ( حالا کیفش اندازه ساک بادامزاده هست.)
بادامزاده: اینو بگیر دستت، ساک هم که داری، دیگه کولهت رو نیار.
خانومبزرگ: میخوام بیارم. خریدام و میخوام بذارم تو کولهم.
بادامزاده: آخه مگه تو چقد پول داری که این کوله رو میخوای پر کنی؟!!
خانومبزرگ:ااا من دارم میام خرید. این کوله هم برگشتنی باید پر باشه. شده خودفروشی هم کنم من این کوله رو پر میکنم!!!!!!!!!!!!
سکانس دوم بلبلزاده (نامزد بادامزاده) بهشون ملحق شده!
بادامزاده: من باید برم غواصی!!!!!
بلبلزاده: آخه تو غواصی بلدی؟
بادامزاده: آقاهه اونجا خودش باهام میاد!!!
بلبلزاده: بیخود! آقاهه باهام میاد. من نمیذارم بری!
من: مربی خانوم هم دارن فک کنم.
بادامزاده: آره.. آره .. دارن. فک کن من برم لباس غواصی بپوشم.
خانومبزرگ هم با دهن نیمهباز داره نگاشون میکنه.( وقتی توجهش به چیزی جلب میشه دهنش باز میمونه. چند بار شده جلوی ویترین مغازهها من دهن اینو با دستام بستم!) یهو میپره وسط حرفشون میگه منم میام..منم میام..من لباس غواصی نمیپوشم با بیکینیم میام!!
بادامزاده: میگم صبح زود نمیریم طلوع آفتاب و نگاه کنیم کنار ساحل؟!
بلبلزاده: صبح که خوابیم تا ظهر!
خانومبزرگ: چیچی و خوابیم. لابد ظهر باید بشینیم واسه شما پسرا ناهار درست کنیم بعدشم ظرف بشوریم. بعدشم خونه رو واستون جارو کنیم. بعدم که شبه شام میخواین؟! من که از صبح تا شب میرم خرید!
ازشون چند تا عکس هم گرفتم گزارشم کامل بشه!!
اینا که میبینین پیاز بادامزاده هستش. رفتم از تو ساکش درآوردم!!!!! بچم نمیدونست پیازه، بو میده. وقتی بهش گفتیم کلی هم تعجب کرد گفت: « واقعا"؟!»
خانوم بزرگ در حال پاک کردن چرکهای(!!!) کتابشه با تف!!! اینو میخواست ببره اونجا مطالعه کنه. میگفت شاید وقت کردم مطالعه کنم!! اینو دیگه بادامزاده نذاشت ببره!
رفتن به سلامتی.. فردا یا پس فردا برمیگردن. منم همینجا در خدمتتون هستم!! دلتون برام کباب شد، نه؟! مارکو ازم پرسید دوست نداری باهاشون بری؟ گفتم نه. میدونم خوشش نمیاد. ایشالله یه سفر با خودش میرم. دیگه کی بشه نمیدونم. ده ساله دارم همین وعده رو به خودم میدم. اشکال نداره ها، من که عادت کردم. اشکاتونو پاک کنین حالا.
۴ فروردین تولدمه. از همین جا به خودم تبریک میگم.24 سال گذشت از زندگیم وارد 25 سالگی شدم. یعنی این سفرکردهها به عقل ناقصشون میرسه از همونجا واسم یه کادوی گوگولی بیارن؟! یعنی اونجا دارن نقشه میکشن منو چگونه سورپرازیم کنن؟! من که میدونم الان همشون به فکر من و کادوی تولدم هستن!!
چیزه1: عیده گویا! مبارکتون باشه. ایشالله سال خوبی واسه تکتکتون باشه.
چیزه2: دلم واسه مژده تنگ شد یهو بیخبر وبلاگشو حذف کرد. هر جا هستی خوش باشی دختره.
