بچه­ها رفتن کیش. مریم و بادام­زاده و خانوم­بزرگ و خانوم­کوچیک و ده نفر دیگه! اونجا خونه دارن. غذا هم از اینجا واسه خودشون بردن. شب قبل از رفتنشون بادام­زاده داشت کمک می­کرد خانوم­بزرگ وسایلشو جمع کنه. خانوم کوچیک رفته بود عروسی یکی از دوستاش گفته بود وسایل منم جمع کنین. من نشستم دارم نگاشون می­کنم، بادام­زاده داره لباسای خانوم­بزرگ و خانوم کوچیک رو می­ذاره تو ساک، خانوم بزرگ هی مانتو عوض می­کنه از من می­پرسه کدومش بهتره. کدوم شال و روسری رو ببره، کدوم کفش و بپوشه منم پاهامو دراز کردم دارم نظر می­دم.

تمام گفتگوها بین بادام­زاده و خانوم بزرگه. منم دارم ضبط می­کنم یادم بمونه بیام اینجا آبرویی ازشون ببرم اووووووووف!!! حرفای بادام­زاده رو با حرص بخونین که داره سعی می­کنه خودشو مهربون جلوه بده. آخه خانوم­بزرگمون اگه بد باهاش حرف بزنن همون آن از تصمیمش منصرف میشه و می­گه اصلا" من نمیام!! حرفای خانوم بزرگمون هم در کمال آرامش و خونسردی بخونین!

بادام­زاده: ببین کدوم مسواک توهه؟ اینه؟!

خانوم­بزرگ: نه اون صورتیه، خوشگله. این کفشم هم بذار.

بادام­زاده: مگه اینو نمی­پوشی؟ دو تا کفش واسه چی می­خوای؟

خانوم­بزرگ: اینو می­خوام واسه دوچرخه سواریم!! بیکینی­م هم بذار، می خوام حموم آفتاب بگیرم برنزه بشم!!

خانوم­بزرگ: کیف دستیمو بذار تو ساک خودت. ( حالا کیفش اندازه ساک بادام­زاده هست.)

بادام­زاده: اینو بگیر دستت، ساک هم که داری، دیگه کوله­ت رو نیار.

خانوم­بزرگ: می­خوام بیارم. خریدام و می­خوام بذارم تو کوله­م.

بادام­زاده: آخه مگه تو چقد پول داری که این کوله رو می­خوای پر کنی؟!!

خانوم­بزرگ:ااا من دارم میام خرید. این کوله هم برگشتنی باید پر باشه. شده خودفروشی هم کنم من این کوله رو پر می­کنم!!!!!!!!!!!! 

سکانس دوم بلبل­زاده (نامزد بادام­زاده) بهشون ملحق شده!

بادامزاده: من باید برم غواصی!!!!!

بلبل­زاده: آخه تو غواصی بلدی؟

بادام­زاده: آقاهه اونجا خودش باهام میاد!!!

بلبل­زاده: بیخود! آقاهه باهام میاد. من نمی­ذارم بری!

من: مربی خانوم هم دارن فک کنم.

بادام­زاده: آره.. آره .. دارن. فک کن من برم لباس غواصی بپوشم.

خانوم­بزرگ هم با دهن نیمه­باز داره نگاشون می­کنه.( وقتی توجهش به چیزی جلب می­شه دهنش باز می­مونه. چند بار شده جلوی ویترین مغازه­ها من دهن اینو با دستام بستم!) یهو می­پره وسط حرفشون می­گه منم میام..منم میام..من لباس غواصی نمی­پوشم با بیکینی­م میام!!

بادام­زاده: می­گم صبح زود نمی­ریم طلوع آفتاب و نگاه کنیم کنار ساحل؟!

بلبل­زاده: صبح که خوابیم تا ظهر!

خانوم­بزرگ: چی­چی و خوابیم. لابد ظهر باید بشینیم واسه شما پسرا ناهار درست کنیم بعدشم ظرف بشوریم. بعدشم خونه رو واستون جارو کنیم. بعدم که شبه شام می­خواین؟! من که از صبح تا شب میرم خرید!

 ازشون چند تا عکس هم گرفتم گزارشم کامل بشه!!

اینا که می­بینین پیاز بادام­زاده هستش. رفتم از تو ساکش درآوردم!!!!! بچم نمی­دونست پیازه، بو می­ده. وقتی بهش گفتیم کلی هم تعجب کرد گفت: « واقعا"؟!»

خانوم بزرگ در حال پاک کردن چرک­های(!!!) کتابشه با تف!!! اینو می­خواست ببره اونجا مطالعه کنه. می­گفت شاید وقت کردم مطالعه کنم!! اینو دیگه بادام­زاده نذاشت ببره!

وسایل خانوم­بزرگ 

اینم  

رفتن به سلامتی.. فردا یا پس فردا برمی­گردن. منم همین­جا در خدمتتون هستم!! دلتون برام کباب شد، نه؟! مارکو ازم پرسید دوست نداری باهاشون بری؟ گفتم نه. می­دونم خوشش نمیاد. ایشالله یه سفر با خودش می­رم. دیگه کی بشه نمی­دونم. ده ساله دارم همین وعده رو به خودم می­دم. اشکال نداره ها، من که عادت کردم. اشکاتونو پاک کنین حالا.

 ۴ فروردین تولدمه. از همین جا به خودم تبریک می­گم.24 سال گذشت از زندگیم وارد 25 سالگی شدم. یعنی این سفرکرده­ها به عقل ناقصشون می­رسه از همون­­جا واسم یه کادوی گوگولی بیارن؟! یعنی اونجا دارن نقشه می­کشن منو چگونه سورپرازیم کنن؟! من که می­دونم الان همشون به فکر من و کادوی تولدم هستن!! 

چیزه1: عیده گویا! مبارکتون باشه. ایشالله سال خوبی واسه تک­تکتون باشه.

 چیزه2: دلم واسه مژده تنگ شد یهو بی­خبر وبلاگشو حذف کرد. هر جا هستی خوش باشی دختره.