پست قبلی فقط ۴ تا دونه عکسه که قول داده بودم از عقدی بادام زاده بذارم. اونایی که پسورد دارن (همون قبلیه) میتونن ببینن. اونایی هم که ندارن بگن تا بهشون بدم.
شرمنده اونایی هستم که وبلاگ ندارن و نمیتونم پسورد بدم.
کلاس ض...من خد...مت برامون گذاشتن ٣ روز. گفتم نمیرم. هی گفتن برو به ضررته اگه نری باید این کلاسا رو بگذرونی گفتم نمیخوام. خسته شدم از پر...ورشی. نگفتم هفته پیش با مدیرمون بحثمون شد و اینبار اشک من دراومد! رفتم تو اتاق مشاوره زنگ زدم مارکو یه دل سیر گریه کردم براش. اونم هی نازم کرد و فحش داد به مدیرمون تا دلم خنک شه. بعدم پاشدم اومدم تو دفتر و دیگه محلش نذاشتم. بعدش دیدم هی میخواد از دلم درآره. امروز وقتی شنید نمیخوام برم کلاس اولش گفت حیفه ها! بعد که گفتم اصلا" من نمیدونم میخوام تو این کار بمونم یا نه. چون تغییر سمت نمیتونم بدم. همش میگفت آخی.. آخی..! این موقع سال کارمون خیلی زیاد و قاطی پاتی میشه منم نمیکشم، هی میگم ول میکنم. از اسفند به بعد تقریبا" بیکاریم دیگه میگم عیب نداره میمونم! چون پیمانی هم هستم واقعا" حیفه. ولی من هیچیم معلوم نیست. واقعا" گیر کردم نمیدونم چیکار کنم. هیچ تصمیمی نمیتونم بگیرم. یه بار میگم میمونم همینجا کار کجا بود! بعدش میگم من که قراره بمیرم دیگه این کلاسا رو واسه چی شرکت کنم؟ بعدترش میگم درسمو ادامه میدم شاید تونستم از این کار بیام بیرون. بعدش میگم از ایران میرم. تازه از پریروز تا حالا فک کردم برم مدل بشم! فک کن یهو از این شغلم بپرم تو این شغله! خب همه اینا بستگی به نظر مارکو داره.
روزایی که با راهنمایی دارم انقد خوب با بچه ها کار میکنم. از هر چیزی استقبال میکنن، برا همه چی ذوق دارن. بر عکس دبیرستانیا. کلی با بچه ها سر کلاس کار میکنیم و کاردستی درست میکنیم و بحث میکنیم با هم.
برگه های روانشناسی رو که تصحیح میکردم دیدم دو نفر تقلب کردن. البته سر جلسه متوجه نشدما. برداشتن عین جمله های کتاب و برام نوشتن. البته سه نفر بودن که یکیشون با تقلب شده بود نیم!! اومده جوابا رو از کتاب نوشته ولی همش اشتباه. انقدم خنگ بوده که عین خود کتاب نوشته بود. مثلا" نوشته بود : در این فصل میخوانیم....!! فک کن چه اعجوبه ای بوده این! اینو کاریش نداشتم. ولی دو تای دیگه که نمرشون خوب شده بود و خوشحال خوشحال اومدن برگشونو بگیرن گفتم امتحانتونو خوب دادین گفتن بله! گفتم اوکی ازتون میپرسم جواب بدید. رنگ از روشون پرید. گفتن وقت بدید بخونیم بعد بپرسید. گفت وقت نمیخواد که. شما به این خوبی عین کتاب نوشتید بعد از یه هفته نصفش هم بگید ازتون قبول میکنم. اصلا" یه خطشو بگید. عین ماست وایسادن جلوم. اگه از شما صدا دراومد از اینام دراومد. منم برگشونو پاره کردم و گفتم مستمرتون صفره بفرمایید بشینید. حالا تو این هیر و ویر که اینا دور میز من بودن میبینم صدای سوت و کف و دست میاد و یکی اوپس اوپس داره میخونه. منم عصبانی گفتم چه خبرتونه؟ دیدم آذره رفته ته کلاس رو دسته صندلی یکی از بچه ها نشسته ( دقیقا" تو صورتش! ) داره دست میزنه و میخونه. میبینه عصبانیم خیلی مظلوم میگه آخه خانوم دیشب عقد کرده!