پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۸

139

همینجور که دارم اتاقمو جارو میکنم یاد کارای امروز بچه ها میفتم و حرص میخورم. گفتم بیام بنویسم شاید حرصم خالی شه.

با دو سری سرویس بچه ها رو بردم اون محلی که برنامه داشتن واسه بس...یج. هر دو بار هم سرویس پر پر بود. دو ساعت و نیم سرپا تو آفتاب بودیم. هوا هم فوق العاده گرم!! بیشتر بچه ها روزه بودن همش غر میزدن که بریم بریم. یکیشون خون دماغ شد. خودم خسته بودم. حرصم هم گرفته بود که من کار بس...یج رو قبول نکردم چون از اینجور برنامه ها داره و من اصلا" خوشم نمیاد و حالا خودشون حوصله نداشتن بیان منو فرستادن. موقع برگشتن یه سری از بچه ها رو فرستادم با سرویس گفتم بعدش بیاد دنبال ما. سری دوم دیدم تعدادمون از اومدنی بیشتره. بهشون گفته بودم هر کی با سرویس اول اومده الانم با سرویس اول بره. بعد میبینم یه عدشون نرفتن! بابای یکی از بچه ها اونجا با ماشین بود خواهش کردم ازشون چند نفر رو برسونه مدرسه. بازم تعداد زیاد بود. هوا هم خیلی گرم بود اصلا" نمیشد منتظر بمونیم تا سه بار بره و بیاد. بعد از نیم ساعت سرویس اومده میبینم خالی نیست! چند نفر دم مدرسه پیاده نشدن تا هم یکم ماشین سواری کرده باشن هم به کلاس درس نرسن!! شما بودین چه حالی میشدین؟ همین تعدادی که مونده بودنم جا نبود. رانندهه هم گاو! نکرده همونجا پیادشون کنه بیشعور. میگم مگه نرفتید مدرسه؟ میگه چرا! میگم پس چرا پیاده نشدن اینا؟ هیچی نمیگه! بچه ها از همونجا میبینن عصبانیم پشت صندلیا قایم میشن. میرم بالا جلو راننده کلی دعواشون میکنم. بخدا دلم میخواست بزنمشون. میگم فقط صبر کنید برسیم مدرسه! میام پایین تا بچه ها سوار شن. ماشین پر پره تا دم پله، هنوز چهار نفر سوار نشدن! به زور جاشون میکنم. دو نفر رو پله وایمیستن. از همونجا سر صندلی با هم دعواشون میشه و میرسن مدرسه به کتک کاری هم میکشه. تقصیر اونی بود که کتکه رو خورد! دلم خنک شدنیشخند. اون چند نفری هم که تهدیدشون کرده بودم میان کلی عذرخواهی میکنن تا به مدیر چیزی نگم. اونی هم که کتک خورده بعد از نیم ساعت هرجا میبینمش میبینم هنوز دستش به کمرشه، که یعنی خیلی محکم زده!! همون دختره است که خیلی حرف میزنه ها! میرم به مدیرمون میگم تقصیر خودش بوده. با سرویس اول باید میومد که نیومده. بعدم بهش میگم  با بابای یکی از بچه ها بره که نمیره. بعدشم توقع داره تک و تنها رو یه صندلی بشینه وقتی همه دارن له میشن اون تو!

اونجا که بودیم برادرزاده مارکو رو هم دیدم. 13 سالشه، اونم از طرف مدرسشون اومده بود. موقعی که با مارکو دوست شدم 2 سالش بود. یادمه تازه یاد گرفته بود بگه الو، بعد مارکو گوشیو میداد بهش کلی براش ذوق میکردم. حالا کلاس میذاره واسه من! همونجا زنگ میزنم به مارکو میگم یه چیزی به این برادرزادت میگما، همینم مونده این فسقلی واسه من کلاس بذاره. والله! بله دیگه ایشونم منو به زن عمویی قبول ندارن. چرا؟ خب سه تا خاله قد و نیم قد داره میخواد قالب کنه به عموجانش. گیری کردیما!

 

چیزه: احساس میکنم از نوشته هام هم معلومه چقد عصبیم این روزا. چیکار کنم؟ میترسم همینجوری بمونم. اول سال اگه چیزی به بچه ها میگفتم  میخندیدن میگفتن خانوم بهتون نمیاد عصبانی بشید. ولی حالا ازم میترسنناراحت. زود عصبی میشم چیکار کنم؟

اینم یه عکس دیگه.. دیدم خوشتون اومده گفتم اینم بذارم. اینا هدیه هایی ِ که عروس واسه داماد گذاشته. ما رسم جهیزیه نداریم. خونه و ماشین و وسایل خونه و کلا" همه چی با داماده + چند تا چمدون که واسه عروس میذارن که شامل همه چی میشه. از لوازم آرایش بگیر تا لباس و پارچه و عطر و کفش و جوراب و کلا" همه چی. فقط خرج عروسی بین دو خانواده نصف میشه. حالا چند ساله که عروس هم واسه داماد چمدون آماده میکنه. البته بعضیا هم نمیکنن. اینم چمدونی که داماد آورده واسه عروس.

 

خانه


آرشیو

ایمیل

--------------------------------

وبلاگ دوستان