چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۸

144

راه*پی*مایی امروز از همیشه شلوغ تر بود.. دیروز زنگ زدن که شرکت در این راهپ**یمایی الزامیه و همه دانش اموزا و همکارا باید شرکت کنن وگرنه باهاشون برخورد میشه. خیلیا اومده بودن.. کسایی که قبلا" ندیده بودمشون. حتی تو برد توی دفتر هم نوشته بودن که حتما" باید شرکت کنید. دقیقا" همونی که شراگیم گفته بود. بماند که تمام مدت راهپیم*ایی صدا از دیوار دراومد از مردم نه! آقاهه پشت بلندگو  گلوشو پاره میکرد و ما راست راست پشت سرش راه میرفتیم. یکی از بچه ها اومد گفت خانوم جواب بدیم؟ شونه هامو انداختم بالا که خودتون میدونید. بعدش دیگه تک و توک هم که جواب میدادن به همدیگه اشاره میکردن که هیس هیس جواب ندین! تو دلم کلی ذوق کردم. یه جا هم که عکس اوشون که روی پلا**کارد بود رو یکی از بچه ها پرت کرد رو زمین! منم رومو برگردوندم که مثلا" ندیدم تا راحت باشن! تازه دستور اومده بود که حتما" شع**ار جدید رو پارچه بنویسید که اونم ننوشتیم و یکی دو تا من دست بچه های مدارس دیگه دیدم. کلا" راضی بودم از بچه ها و بیشتر همکارا. یه بار هم یکی از دوستام زنگ زد که کجایی گفتم راه**پی*مایی. گفت چرا ساکته پس؟ برید دلتون خوش باشه که را*هپی*مایی برگزار کردین و از تی وی هم نشون بدین و سر خودتونو فقط گول بمالین. یه گروه هستن که از ترس بیکار شدن و اینکه برخوردی باهاشون نشه به اجبار شرکت میکنن و سعی هم میکنن شع*اری برخلاف عقیدشون ندن. یه گروه دیگه هم هستن که با اینکه میدونن اگه برن شاید برنگردن خونه و هیچ اجباری هم نیست جونشون و میگیرن کف دستشون و میرن تا از عقیدشون دفاع کنن. امروز از تی وی پخش میشه دیگه، برید دلتون خوش باشه.

 اینجا هرچند تونستن از همیشه بیشتر آدم جمع کنن ولی در سکوت کامل برگزار شد. بجز جیغ جیغ آقا بلندگو بدسته صدا از کسی درنیومد، تک و توک یه عده از خودشون بودن که جواب میدادن ولی صداشون تو قدمهای اون همه جمعیت گم میشد. 

مریم میگفت میخوای شرکت کنی؟ میگم چیکار کنم مجبورم. میگه خاک تو سرت. از اینور اونور هم هی زنگ زدن که میخوای بری واقعا"؟ شدم مسخره دست اینا! دلتون خنک شد؟

سری قبل که واسه پاره کردن عکس ا*م*ام هم راه*پیما*یی بود من شرکت نکردم و سر همین با مدیرمون بحثم شد.

احتمالا" جمعه شب برم شیراز. داداشم و مامانش از کانادا اومدن و میرم ببینمشون. با مارکو هم آشتی کردیم و همین دیگه خبری نیست.

چیزه: مثل اینکه جاهای دیگه راه*پی*مایی عصر برگزار میشه. من نمیدونم معاونمون میگفت. اینجا صبح برگزار شد. آخه عصر دانش آموزا رو نمیتونن بیارن که. تازه دیروز هم به بچه ها نگفتن که امروز چه خبره از ترس اینکه نیان. صبح که رفتم بچه ها شاکی بودن. یکیشون گفت خانوم خیلی بدجنسین ما اگه میدونستیم نمی اومدیم!

خانه


آرشیو

ایمیل

--------------------------------

وبلاگ دوستان