285

دیروز من ٢٨ ساله شدم. برای اولین بار من یادم نبود تولدمه. شب قبلش با مارکو بیرون بودیم و قرار بود بریم خونه خاله مریم اینا تا عکسهایی که با دوربینش روز عقدمون گرفته رو ازش بگیریم. دیروقت بود مارکو هم عجله داشت میگفت زود بریم برگردیم. عکسا رو میخواستیم بریزیم تو سی دی واسه بادام زاده و داداش مارکو بفرستیم دبی. داشتیم میرفتیم خونه خاله مریم که مارکو سر ماشینو کج کرد و از یه راه دیگه رفت. هر چی میگفتم زود بریم دیر میشه چیزی نمیگفت و فقط میخندید. همون موقع یه مسیج تبریک تولد برام اومد و من یادم اومد فردا تولدمه. به مارکو هم نگفتم تا ببینم خودش یادش هست یا نه. یهو یه چیزی تو کلم گفت دیییینگ! چرا مارکو نمیره خونه خاله مریم؟ نکنه اونجا خبرایی هست و قراره من سورپرایز بشم. باز دوباره یه چیزی گفت دییییییینگ! عصر به مریم گفته بودم بیاد باهامون بریم بگردیم گفت دارم واسه مامانم کیک درست میکنم مهمون داره. نکنه اون کیکه واسه منه؟ یه لبخندی به چه گشادی اومد رو لبم. حالا مگه نیشم بسته میشد. باز دوباره یه چیزی گفت دییییینگ! به دخترخاله کوچیکه مریم گفته بودم که داریم میاییم خونتون عکسا رو بگیریم گفت داریم فیلم نگاه میکنیم بعد از فیلم بیایید! خب یه دیقه عکسا رو میگرفتیم میرفتیم دیگه. نکنه دارن واسه من تدارک میبینن و هنوز آماده نشده؟ یه نگاه به مارکو کردم دیدم همش با گوشیش ور میره و مسیج میده. باز دوباره یه چیزی گفت دییییینگ! چرا از عصر مریم همش به مارکو زنگ میزنه و میگه گوشی دناتا نمیگیره. من که از تلفن خونه زنگ زدم به گوشیم و مشکلی نداشت. نکنه دارن واسه من نقشه میکشن؟
رفتیم خونه خاله مریم اینا. دم در که بودم بادام زاده زنگ زد تولدمو تبریک گفت. منم آروم جوابشو میدادم تا اینا نفهمن که من حواسم هست. رفتیم تو دیدم خبری نیست. رو یکی از مبلها نشستم که مریم گفت بیایید تو اتاق. سورپرایز اونجا بود!!! یه کیک با شمع روشن و چراغ خاموش و دست و هورا و تبریک. خب قبل از هر ذوق زدگی ای خندم گرفت که باز اینا نتونستن سورپرایز کنن. غش کرده بودم از خنده. گفتم خب اگه انقد طولش نمیدادید که من نمیفهمیدم. از کادو خبری نبود! طبق روال همه تولدا همه پول داده بودن به خانوم بزرگ تا زحمت کادو رو بکشه. سورپرایز اصلی که انتظارش رو نداشتم کادوی مارکو بود. یه کادویی که حدست رو میبرد به کتاب داستان بچه ها! تو همون ابعاد و اندازه. گفتم کتاب قصه است؟ بعد گفتم لابد سند چیزیه! ولی یه پاکت بانکی بود که یه مبلغی برام تو بانک حساب باز کرده بود و رقمش کلی سورپرایزم کرد. .
الان یه روز بعد از تولده و دناتا هیچی کادو نداره!
احتمالا" فردا بریم شیراز. اولین سفر دو نفرمون که دو نفره نیست البته. عمم باهامون میاد. چون قراره خونه عمم بمونیم.
یه روز ناهار خونه مارکو اینا دعوت بودیم. مارکو هم سه بار ناهار اینجا بوده. دیگه... امروز هم خونه آقاهه دعوتیم. همون آقاهه ها!


این روزا من خیلی احساس خوشبختی میکنم. یه هفته از عقد من و مارکو گذشته ولی باورمون نمیشه. هنوز وقتی مارکو میاد خونمون میگه باورم نمیشه که اینجام. هنوز وقتی با مارکو میرم تو جمع و کنار همیم باورمون نمیشه. یه کمی هم میترسم.. میترسم خوشی این روزام تموم بشن. باورم نمیشه وقتی سال تحویل شد و وقتی شمع روی کیکم رو فوت میکردم آرزوم فقط سلامتی بود و خوشبختی. این روزا رو خیلی دوست دارم. روزایی که صبح تا ظهر دلم واسه مارکو پر میکشه و از ظهر تا دم دمای صبح فرداش با همیم. روزایی که صدای همه دراومده که از وقتی عقد کردی ما تو رو ندیدیم. باورم نمیشه با مارکو سر یه سفره میشینم کنار مامان بزرگم. داییم با مارکو درباره کارش صحبت میکنه و مارکو رو میفرسته دنبال کاراش. باورم نمیشه داییم میاد بهم میگه یه زنگ به مارکو بزن و اینو بگو اونو بگو. نه فقط من که هنوز وقتی مریم رو میبینیم بهمون میگه باورتون میشه همه چی تموم شد؟ دخترخاله مریم میگه من هنوز باورم نشده.
یه چیز جالب اینکه من واسه مارکو بیشتر از خودم ذوق دارم. وقتی بهش میگن شاه دوماد از ذوق دلم میخواد بمیرم!خنده وقتی مسیج تبریک براش میاد من بیشتر از خودش ذوق میکنم.

یادم نرفته براتون عکس بذارم ولی بخدا وقت نمیشه. سر فرصت یه عالمه عکس میذارم براتون.

/ 54 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

سلام تبریک می گم سال نو مبارک نوشته هاتون جذاب بود تولید و ساخت موزیک و ترانه [گل]

ح-جیمی

دناتای عزیزم..من یه مدت نبودم و وقتی اومدم کلی خبر خوب شنیدم..ازدواج تو و مارکو ..ملودی و مسعود..کلی ذوق کردم..جدا میگم ..اول که کامل رفته بودم توو شک ..خیلی خوشحال شدم..خیلی..امیدوارم همیشه ی همیشه در کنار هم شاد باشین و تلافی ِ همه ی سختیا و غصه ها دربیاد..بووووووووووووووووس

ح-جیمی

دناتای عزیزم..من یه مدت نبودم و وقتی اومدم کلی خبر خوب شنیدم..ازدواج تو و مارکو ..ملودی و مسعود..کلی ذوق کردم..جدا میگم ..اول که کامل رفته بودم توو شک ..خیلی خوشحال شدم..خیلی..امیدوارم همیشه ی همیشه در کنار هم شاد باشین و تلافی ِ همه ی سختیا و غصه ها دربیاد..بووووووووووووووووس

ح-جیمی

دناتای عزیزم..من یه مدت نبودم و وقتی اومدم کلی خبر خوب شنیدم..ازدواج تو و مارکو ..ملودی و مسعود..کلی ذوق کردم..جدا میگم ..اول که کامل رفته بودم توو شک ..خیلی خوشحال شدم..خیلی..امیدوارم همیشه ی همیشه در کنار هم شاد باشین و تلافی ِ همه ی سختیا و غصه ها دربیاد..بووووووووووووووووس

ح-جیمی

ای بابااااااااااااا..توو ساله جدیدم هی نظرای من شیش بار بار میاد اصاب من میریزه به هم...اخه چرا فقط ماله من اینجوریهههههههههه[خنثی]

ح-جیمی

بازم تبریک...بوووووووووووووووووووووووووووس..باورم نمیشه اصن[نگران]

آزاده

سلام خانمی لطفا آدرس وبلاگمو به آدرس جدیدم تغییر بده[قلب]

فلفل خانم

این مریم راست میگفته عوض شدی خب پا شو بیا به ما هم توجه کن یه ذره گزارش کار بنویس تو چرا به فکر ما نیستی تو چرا به فکر پول موبایلم نیستی آخه؟![نیشخند]

ریحان

من میدونستم تو عروس بشی وبلاگ بی وبلاگ...!!!!!آره من میدونستم...[عصبانی]

گندم خانوم

نمی خوای بیای اینجا بنویسی؟؟؟؟ من با این بچه به بدبختی کارهامو ردیف می کنم تا بیام نت ببینم تو چی نوشتی