277

پارسال زمستون بود که یه پست نوشتم گفتم رفتم پیش یه فالگیر. انقد خانوم بزرگ و بادام زاده تعریفشو کردن که ما هم دسته جمعی وقت گرفتیم رفتیم. اون موقع گفته بودم که خیلی چیزا رو درست گفته بود. چیزایی که مربوط به گذشته بود و بگذریم حالا.. من آخرای بهمن رفتم پیشش.. گفت یک ماه بعد یه تعیین تکلیف اساسی داری با مارکو. فروردین همون سال بود که مارکو قول داد خیلی جدی با مامانش اینا صحبت کنه و بگه منو میخواد. چند روز اول نوروز مارکو خیلی با خونوادش درگیر بود و آخرشم مامانش سرخود رفته بود از دختر آقاهه برای مارکو خواستگاری کرده بود. نمیدونم رو حرف فالگیره بود یا رو خوش بینی خودم که اونقدری که فکر میکردم خودمو نباختم. فالگیره بهم گفته بود نیمه دوم 89 ازدواج داری با کسی که دوستش داری. منم که خوش باور(!) میگفتم خب هنوز خیلی مونده تا نیمه دوم 89 پس الان موقعش نیست که اینا راضی بشن. یه جای دیگه تو برگه ای که خانومه برام نوشته بود گفته بود آخرای سال 89. منم همش منتظر بودم بگذره و به نیمه دوم سال برسم ببینم معجزه ای چیزی اتفاق میفته یا نه!
تابستون که رفتم شیراز بچه ها دوباره هوس فال گرفتن به سرشون زد. منم از ترس اینکه ایندفعه فالم خوب درنیادنیشخنداولش گفتم نمیخوام. ولی دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و منم وقت گرفتم. اونم فقط واسه اینکه مقایسه کنم بین فال الانم و فال چند ماه پیش. آقا فال گرفتم و مثل سگ پشیمون شدم. هر چی هم امید و آرزو داشتم که خیلی خوبه و درست گفته دود شد رفت هوا. چون دفعه قبل گفته بود اخر سال 89 ازدواج میکنی و ایندفعه بهم گفت 90. بهم گفت یه ملکی دارین که میفروشین و پولی دستتون میاد. که اونم گفتم اینو همه فالگیرا میگن! بعدم گفت یه تغییری تو میحط کاریت داری که خوشحالت میکنه و منم میگفتم پرورشی چیه که تغییر داشته باشه و خوشحالم هم بکنه تازه!
شبی که فرداش اول مهر بود و به عبارتی نیمه دوم سال و من همون شب توی دفتر خاطراتم نوشتم خدایا نیمه دوم سال شروع شد یه معجزه ای بکن، مارکو زنگ زد که مامانمو راضی کردم بیان خواستگاری! و چند روز بعدش به عمم زنگ زدن و خواستگاری رسمی شروع شد و بقیه این ماجرا از دوش مارکو برداشته شد و افتاد گردن من که خانوادمو راضی کنم. همون اولای سال بود که از پرورشی اومدم بیرون و رفتم قسمت آموزشی. چیزی که اصلا" فکر نمیکردم بشه و تو این سه سالی که سر کار هستم چند بار درخواست دادم ولی موافقت نمیکردن. همون اولای مهر بود که گفتم داداشم خونه ای که از مامان و بابام برامون مونده بود رو فروخت و سهم منم داد. و حالا من منتظرم آخر سال 89 برسه ببینم عقد میکنیم بلاخره یا نه. اونی رو هم که یه بار گفته سال 89 یه بار گفته 90 به حساب این گذاشتم که 89 عقد میکنیم و 90 عروسی!
تو همون جمعی که بودیم یه خبر بارداری به یکی از خانوما داد که خودش وقتی از تو اتاق دراومد میگفت فالم خیلی مزخرف بوده. بهم گفته حامله ای و اینم جواب داده بود که غیرممکنه. فالگیره بهش گفته ولی تو فالت هست. نهایتش تا یک سال دیگه تو یه پسر به دنیا میاری. چند روز بعدش حالش خوب نبوده و فکر میکردی معدش ناراحته میره دکتر و میفهمه که حاملست.
تو فال خانوم بزرگ که همش از داداشش گفته بود و زن داداشش. میگفت اولش که خیلی شیک اسم زن داداشش رو گفته و گفته که خیلی دنبال اینه که مهریه شو بگیره و به خاطر پول زن داداش تو شده ولی این دختره خیلی زود از زندگی شما میره بیرون و مهریه هم نمیگیره. بعدش هم گفته داداشت برای همیشه از اینجا میره. از داماد خاله خانوم بزرگ اینا هم گفته بود. گفته بود اسمش زیاد تو فالت هست. این پسره براتون مشکل درست میکنه. 20 روز بعد داداش خانوم بزرگ اینا فوت میکنه و مهریه هم به زنش تعلق نمیگیره. تو مراسمش داماد خاله خانوم بزرگ اینا همش با زن داداش خانوم بزرگ اینا بود. یعنی یه جوری که کفر همه رو در آورده بود و دخالتهایی که سر برگزاری مراسم میکرد هممونو عصبی کرده بود. فک کن یه آدمی که هیچ کارست یهو بیاد و تو کارایی که اصلا" بهش مربوط نیست دخالت کنه.

حالا نمیخوام بگم من اصلا" اعتقاد نداشتم و یهو معتقد شدم (سلام سیلوئتنیشخند) ولی خب. اصلا" میگم دلم میخواد! به جان خودم من مسخرشون میکردم وقتی میرفتن فال بگیرن.نیشخند به جان خودم منم از سر کنجکاوی رفتم. الانم نمیگم که خیلی اعتقاد پیدا کردم ولی خب بلاخره یه چیزاییش درست دراومده. میدونید فکر میکنم خوبیش به اینه که اگه فالت خوب دربیاد و مثل من کلا" آدم خوش بینی باشید و منتظر تأیید از بقیه بد نیست. باعث میشه ناامیدت نکنه و یکمی به جلو هلت بده. حالا بگو حتی دروغ باشه. برای سرگرمی هم خب خوبه. اون روز هر چی بگم بهمون خوش گذشت کم گفتم. انقد که همه مسخره میکردن. اگر تعداد مشتریاش زیاد باشه آدرس بدید میاد خونه. ما هم تعدادمون زیاد بود و به نوبت یکی یکی میرفتن تو اتاق.
اینم یه راه کسب درآمد هست. من که میگم نوش جونشون. حالا چه بخوان گول بزنن چه راست گفته باشن. کسی که اعتقاد داره و میره که خب راضیه از پولی که داره میده. کسی هم که اونقدر احمق هست که کلا" زندگیش رو فال و دعا و اینا میچرخه بازم حقشه که گول بخوره. همچین کار راحتی هم نیست. برای هر کدوم نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه وقت میذاشت. فک کن اگه بخوای دروغ تحویل بدی چه اعصابی برات میمونه بعد از چند ساعت. بلاخره نمیشه که 10 یا 15 نفر فالشون شبیه هم باشه. هر بار باید دروغات و تغییر بدی که کلی انرژی میبره از آدم. اگرم اینجور که خودش میگه باید تمرکز کنه و راست باشه حرفاش بازم خیلی خسته کنندست. خودش که میگفت من که خدا نیستم توقع نداشته باشید همه حرفام درست باشه.
حالا که شما هم میدونید. یعنی آخر سال 89 من عقد میکنم؟ اسفند میشه آخر سال دیگه. اگه شانس منه که میفته 29 اسفند که مطمئن مطمئن باشم آخر ساله.

/ 19 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
kiana

اون روز تو کامنت سیلوئت هم گفتم واسه من بیشتر جنبه مسکن داره وقتی از مهم جا مونده میشم...

پانتی

بابا دناتا جان اعتقاد معتقاد رو وللششش!‌ببین کجا بهت خوش میگذره و چی بهت انگیزه میده..اگه فک میکنی فالو اینجور چیزا روحیه تو بهتر میکنه و به زندگی و آینده امیدوارتر میشی، ‌چرا که نه؟ وقتی حس خوبی بهت میده، خوب چه اشکال داره واسه تفریح و خنده هم شده بری!!! (البته اگه چیزای خوبی بگه!!!) .بزار به حساب یکی از تفریحات زندگانیت...همیشه که تفری و سرگرمی، شهربازی و خرید و سرسره سواری نیسشت! شاید گاهی فالگیری باشه[زبان] کلا من فکر میکنم آدمای کمی هستن که به این مساله اعتقاد( به اون مفهوم روحانی و بنیادیش) داشته باشن، اکثرا برای سرگرمی و خنده و سوژه و تفریح این کارو انجام میدن... چه میدونم ولله[ماچ] خلاصه هرچی که هست، من که همش دست به دعام عروسی تو رو ببینممممممممممم[بغل]

مموی عطر برنج

جلالخالق! راست می گی؟؟ البته منم دیروز پیش فالگیر بودم...!! 90 درصدش راست بود...حتی اسم دخترعموم و اینکه کی ازدواج کرده رو دقیق گفت!

ندا

سلام....خوبی خانم.....یا ادم درگیر زندگیتون نکنین...یا اینجوری رمزی و سری ننویسین..... چقدر من گفتم رمز بهم بده و لی ندادی.....

سما

سلام دناتا چه کار خوبی کردی عمومی گذاشتی بابا دلمون گرفت هرچی اومدیم دیدیم خصوصیه و ما هم که رمز نداریم! امروز همینجوری شانسی اومدم دیدم عمومی گذاشتی کلی خوشحال شدم. ایشاا.. زودی خبرای عروسی

memole

سلام باا این مراسم وستگاریه شما چیه این بادام زاده جان تعریف میکنه مال تو که همش من هی غصه خوردم هی حرص [ناراحت] انشاالله زودی با مارکو عروسی کنی [قلب] منم رمز میخوام [نیشخند]باتوجه به حرفای این فالگیره [زبان] ولی خیلی باحاله ها [نیشخند]

ساره.مامان گل

میشه به من ژسورد بدین؟

pooladi

سلام امیدوارم به همه آرزوهای خوبت برسی خوشحال میشم سر بزنی

دختر نارنج و ترنج

سلام عزیزم خوبی تو؟ گویا جریان داره آروم آروم پیش می ره. خوشحالم برات.. تو درست می گی. اگه آدم اعتقاد نداره که (ببخشید) دیوونه ست بره پول بده، اگرم داره که راضیه.. به هر شکل بد نیست. سرگرمی جالبیه... انشالله که همه چی درست می شه. این یه بار هم حرفشون درست دربیاد ما هم کلی شاد بشیم..[لبخند]

آنه

چرا همه اش خصوصی ؟ بقیه ملت چکار کنن.مردن از فضولی ؟[نیشخند]